تبليغاتX
در خلوت خود نشسته ام
اگرقادرنیستی خودرابالاببری همانندسیب باش تا با افتادنت اندیشه ای رابالاببری

چقدر زود دیر می شود..........یک سال گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:38  توسط مرتضی  | 

 

احساس پشيماني هميشگي از گذشته‌ها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخرب‌ترين احساسات منفي به شمار مي‌آيد. سطح انتظار شما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است‌. اگر آرزومند شادي‌، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم‌، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكويي‌ها به خدمت خود دعوت كنيد. كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش مي‌دهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه‌، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم مي‌كنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربه‌اي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است‌. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست مي‌دهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث مي‌شود كه افق‌هاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسانها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است‌. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و نشاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد.
از مهمترين كارهايي كه به عنوان يك فرد بالغ مي‌توانيد انجام دهيد، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژي كودكي است‌. در درون همة ما گنجينة بيكراني از عشق و شادماني و نعمت وجود دارد كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم برايمان فراهم كند. هرگاه خود را مسؤول تصميمات خود بدانيد از هر جهت اختيار دنياي خود را به دست گرفته‌ايد. شما هميشه با خويشتن خويش تنهاييد. اما تنها زماني خود را بي‌كس و غريب احساس مي‌كنيد كه خودتان را دوست نداشته باشيد. عشق شما در قلبتان لانه دارد. اين عشق از آن شماست‌. شما مي‌توانيد خود را از عشق و محبت لبريز كنيد و دلپذيرترين و رضايت‌بخش‌ترين احساسات را در دل پرورش دهيد. هنگامي كه شاد و مثبت و با حوصله هستيد واكنش‌هاي شيميايي بدن شما با زماني كه مضطرب و منفي و هراسانيد به كلي فرق دارد، نحوه تفكر شما نيز به طرز چشمگيري بر ترشح غدد بدن تأثير دارد و بر روي جسم‌تان نيز مؤثر است‌. در باطن انسان معجزه‌هايي وصف‌ناپذير نهفته است‌. براي اين كه شگفتي‌هاي دلخواه خود را در زندگي بيافرينيد بايد در نهفته‌ترين عمق وجود خود به سراغ اين طلاهاي ناب رفته و آنها را از معدن‌هاي پر رمز و رازشان استخراج كنيد.
موفقيت و شادماني هر كسي در زندگي كاملاً تابع فرصت‌ها و امكاناتي نيست كه در دسترس ماست‌، بلكه متكي به باورهايي است كه در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داريم‌. اگر كارها بر وفق مرادتان نيست از خود بپرسيد چه كرده‌ام كه با چنين سختي هايي روبه‌رو شده‌ام‌؟ چگونه بايد خودم را از اين تنگنا نجات دهم‌؟ هر رويدادي كه در زندگي با آن روبه‌رو مي‌شويم پيش نياز دست يافتن به مرحله بعدي زندگي و نشان دهنده رشد است‌، پس خسته نشويد و مبارزه كنيد. محدوديت‌هاي ما منحصر به جسم ماست‌. در دنياي انديشه و ذهن ما مانع و محدوديتي وجود ندارد. تمام اشيأ، اموال و امكانات زندگي عطاياي هستي براي خدمت به شماست نه براي آن كه شما در خدمت آنها باشيد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:11  توسط مرتضی  | 

 

تولدم مبارک؟؟؟؟!!!!

چرا در غم نوجوانی از دست رفته ی خود بنالم

شاید روزهایی بهتر در جوانی چشم انتظارم باشد

آنچه بود گذشت....و آنچه هست آینده است

آینده ای مبهم.................

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:43  توسط مرتضی  | 

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

    

 برآمد باد صبح و بوی نوروز              به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال       مبارک بادت این روز وهمه روز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط مرتضی  | 

 

به سوی او...

ذره ای کوچک نامش اتم

هسته ای در میان و پیرامونش سیاره هایی پروانه وار در گردش.

دنیایی از حرکت...تکاپو و تلاش

در حال شدن...در جست وجو

منظومه ای بزرگ..نامش کهکشان

با انبوهی از منظومه ها

هر منظومه هسته ای در میان و پیرامونش سیاره هایی پروانه وار در گردش

دنیایی از حرکت...تکاپو و تلاش

در حال شدن..در جست وجو

منظومه ی شمسی...عضوی از کهکشان راه شیری.......

اگر نوری از آخرین کهکشان شناخته شده هم اکنون به سوی زمین حرکت کند

حدود ده میلیارد سال میگذرد تا به ما برسد

ستاره ها در پویش

و جهان در حال شدن

و زمین در گوشه ای از کهکشان با سنگ ها..خاکها..گیاهان..حیوان ها و انسان در تلاش

در حال رفتن

به هرچه می نگری..روز بعد..نه..لحظه ای بعد گونه ای دیگر است..حالی دیگر یافته است

هر چیزی برای رفتن آمده...از ماندن می هراسد

در ماندن نابودی می بیند و در ایستایی..مرگ!

چون می رود هست..هست برای اینکه برود

به کجا؟

همه چیز رودی شتابان..نه مردابی ساکن..سکوت ..قرار و آرام معنا ندارد

اگر خوب گوش دهی ترنم جاری جهان را می شنوی: اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را می بینی و اگر

حسی قوی داشته باشی...نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:

جهان یک شکفتن است

آن قطره ی آب که بر صخره می چکد

این دانه که از زمین سر می زند

این ماهی که در دل دریا می رقصد

آن آفتاب که بر عالم می تابد

آن پرنده که در آسمان پرواز می کند

همه سورود رفتن سر داده اند.....می گویند می رویم تا بمانیم.

حتی آن گلی که در خزان پژمرده می شود

آن دانه که در خاک می روید

در رستخیزی جدید و تحولی دیگر..می شکفند..جان می گیرند

طلوع می کنند و از خاک بر می آیند.

جهان_از ذره های اتم تا کهکشان های بزرگ_می روند

به سوی او...او که آنها را به سوی خود می خواند

او که باقی و جاودانه است

او که جهان را برای جاودانگی آفرید...برای حیات

برای زیبایی! برای خود که عین حیات...زیبایی و بقاست

آن روز که خدا اولین خشت بنای عالم را نهاد

گِل آن را با محبت خود آمیخت

و چنین شد که تمام ذرات هستی رو به سوی او آورد....

و آن روز که گِل آدم را سرشت

به او میل به جاودانگی بخشید و خود جاودانه ترین بود.

به او میل به زیبایی و نیکی داد...و خود خیر و زیبایی مطلق بود

و از آن روز که آدم به زمین هبوط کرد

بنی آدم در هجر آن خیر و زیبایی و کمال بی قرار شد

و از آن هنگام در میان بنی آدم آنان که حقیقت هجران را یافته اند مشتاقانه بر در هستی می کوبد به امید لقای او

و رسیدن به آستان او....

" گفت پیغمبر رکوع است و سجود      بر در حق کوفتن حلقه ی وجود "

و این چنین زندگی شدنی به سوی او گردید

و رفتنی تا بی نهایت....تا مطلق:

و این گونه بود که حیات زیبایی و نشاط یافت و خوف و حزن و نگرانی رخت بر بست....

 

نویسنده:  ...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط مرتضی  | 

آه ه ه.. این جامعه و مملکت ماست

فرسنگها فاصله داریم با خوش بختی و آرزو هایمان.....برای خود متاسفم که اینجا هستم

هر کسی آمد به طوری افسار مملکت را در دست گرفت؟؟؟

انگار حکومتی خود کامه داریم......

مشکل ما را در چه می بینند اینها؟؟؟

می خواهند ریشه ی فساد را در بین دختر و پسران ریشه کن کنند

تا مملکتی آباد و عاری از هر گونه فساد بسازند!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:8  توسط مرتضی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:9  توسط مرتضی  | 

چهره ی زمین ملال آور است، ماه پنهان است و چشمه ی آتش خاموش. با دامهای زمینی و

بن بست های مسقف، چگونه می توان راه سپرد؟ اگر تنها یک لحظه آسمان از آنِ من می

ماند تمامِ رازهایش را آشکار می نمودم. آسمان به سانِ رنجهایم، خاکستری، پُر دلهره و

مالامالِ ابر است. من این پرده های پوسیده و پاره را دوست ندارم. آسمانی آبی و کهکشانی

روشن می خواهم. این پرده های کهنه و کبود و مرده ملولم می دارند. شعله های درخشان

خورشید را، به هنگامی که کاکُلِ گلها را نوازش می کند دوست دارم. اما بیهوده است، درختانِ

معجزه و آرزوها خشکیده اند:«تندیسِ پرواز را می بوسم تا پرهای پرپرم توان پریدن بیابند، تا

هر پَرم از نو آغاز کند پرواز را، تا جرعه جرعه بنوشم نوشدارویِ عشق را، تویی که دُردِ دانایی

در گلوی تشنه می چکانی. مفصل های آسمان و زمین بی تو از هم فرومی گسلند و باز هر

ذره از ذاتِ تو حیات می یابد اگر بمانی»



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:20  توسط مرتضی  | 

 

ساعت ها خواب می روند ... آدمها از یاد
گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم
می دانی چه می گویم ؟
امروز قبل از رفتن به کلاس
دلم را آویزان می کنم
روی میخ زنگ زده دیوار
مبادا عاشق نگاه هم کلاسی ام شود
چشمانی سبز
شاید آبی
شاید قرمز از اشک بی کسی
اندیشه پریشان من
پچ پچه ثانیه های مبهم شهر کلاس
اندوه نیمکت های قراضه و ذهن فرسوده درس
و هنوز تکرار می شود
و هنوز آن مرد در باران می آید
چرا ؟
چرا کسی نگفت آن مرد عاشق بود؟
چرا معلم عشق را معنی نکرد؟
چرا صدای باران با صدای گریه هم معنی ست ؟
چرا شاگرد اول ها سوال نکردند؟
تن نیمکت من ضخیم و خسته است
در ردیف های آخر کلاس
شاگردهای عاشق و مردود
پلک می زند مهتابیه خاک گرفته و نیم سوز سقف
ترشح می کند دستان یخ زده ام
چیزی رو کاغذ
چشم می دوزم به آسمان
امروز برف می بارید
امروز بارها زمین خوردم
و مضحکه عابران پیاده یخی
کسی آمد دستم را فشرد
اشک هایم را چید
نگاهم آرام گرفت
برف می بارد
کفش ها می نویسند در برف چیزی
جا می گذارند سایه خویش را
شماره می نویسند برای هم
شاید کسی تماس بگیرد
شاید کسی ...
امروز آن مرد در برف آمد
راستی ساعتت خواب نرود
مرا از یاد ببری !!!!

 

پی نوشت: دوستان عزیز این اولین پستم هست که با بقیه فرق داره و حرف از عشق انسان میزنه چون از این مطلب خوشم اومد توی وبلاگ گذاشتم....نویسندش رو هم متاسفانه نمیدونم.....

2دی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:13  توسط مرتضی  | 

 

آه..... چه زود گذشت

انگار همین دیشب بود که همه به دور هم جمع شده بودیم و صدای خنده هایمان به آسمان می رسید

اما به گمانم  آسمان به ما حسودیش شد و تو را از میان ما جدا کرد

امشب...شب یلدا تلخترین شب زندگیم خواهد بود چون تو در کنارم نیستی

کاش من جای تو پر می کشیدم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:3  توسط مرتضی  |